LOST TIME...8
دین- سلام سارا صبجت بخیر. اماده اید... باید بریم کالج...
محکم بغلش کردم...سفت فشارش میدادم....هی اسمشو صدا میزدم
دین با تعجب- سارا!!!! چیزی شده؟؟؟؟؟ چرا اینجوری میکنی؟؟
من- میدونم دارم خواب میبینم...
دین- خواب چیو سارا؟؟؟؟ زود باشین دیر شد.
من- دین چه خبره اینجا عزیزم؟
دین با تعجب- سارا..!!! تو تاحالا به من نگفته بودی عزیزم؟؟؟!!!! سم عصبانی میشه ها....
منو با دستش از جلو در کشید کنار اومد داخل خونه، با صدای بلند سمو صدا کرد...سم از پله ها با جرمی اومد پایین...جرمی کاملا خواب الود بود...
دین با خنده- جرمی بازم دیر خوابیدی دیشب؟؟؟
جرمی خواب الود خودشو انداخت رو مبل- مرد من فقط خسته ام...(خمیازه کشید)حوصله درس ندارم.
سم زد به صورت جرمی از مبل بلندش کرد- برو دستاتو بشور..(رو به من) سارا صبحانه اماده میکنی؟
من با تعجب- من...من... چی کار کنم؟؟؟
سم- سارا حالت خوبه؟؟؟ چرا امروز اینجوری میکنی؟؟؟ انگار تاحالا اینجا نبودی!
من- نمیدونم....الان چه سالی هستیم؟؟؟؟
دین با خنده- سارا یعنی چی؟؟؟ نکنه مریض شدی داری هذیون میگی؟؟!!!
سم- سارا ما الان تو سالی هستیم که اگه نریم دانشگاه از درس عقب می افتیم و اخر ترم هم اخراج.
جرمی در حالی که داشت صورتشو خشک میکرد- سارا ببین منم حالم بده میشه نرم مدرسه؟
سم- نخیر نمیشه. خودم صبحانه حاضر میکنم... زود باشین
سر میز صبحانه
سم- سارا چرا چیزی نمیخوری؟؟؟
من- شما بخورید....من خوب نیستم... نمیام دانشگاه...شماها برین
دین- سارا دیشب چیزی شد؟؟؟؟
من- دیشب؟؟؟؟
دین- اره با ادام؟؟؟؟
من- ادام؟؟؟؟!!!!
دین- نکنه یادت رفته؟؟؟ دیشب قرار بود بهترین شب عمرت باشه... قرارت با ادام میگم
من با تعجب- نه نه... نمیدونم... ببخشید(از سر میز بلند شدم رفتم به سمت اتاق نشیمن)
همین جور تو فکر بودم که جرمی از پشت زد به کمرم...
جرمی- خواهری من دارم میرم، بعد از ظهر میبینمت
سم- منو دین هم میریم...میخوای بمونم کنارت؟
من- نه خوبم... برو...
رفتن... همش تو خونه راه میرفتم... قدم میزدم...باورم نمیشد....گوشیم زنگ خورد.. الینا بود
الینا- خب چرا نیومدی؟؟؟ ما همه منتظرت بودیم
من- الینا استفنم اونجاست؟
الینا- اره...کارش داری؟
من- نه نه...فقط چیزه...هیچی...خداحافظ
با خودم بلند بلند حرف میزدم... وای خدای من چی شده؟؟ من چرا اینجام؟؟ یعنی همه اونایی که دیدم خواب بودن؟؟ ادام تو دیبرستان با من بود چرا الان اینجاست؟ دین چرا حتی بهم نگاه نمیکنه؟؟؟ خدایا من کجای این زندگی ایستادم؟؟؟
داشتم با خودم حرف میزدم که جلو ایینه خشکم زد.. خبری از چینو چروک های پوستم نبود...دست میکشیدم به پوستم... همه چی برام عجیب بود... تاریخ درست بود... من تو زمان دانشجوییم بودم... من با جرمی و سم... گیج بودم...
تا بعد از ظهر خودمو با کتاب های دمه دستم سرگرم کردم. گوشیم زنگ خورد...
ادام- سارا خوبی؟ سم گفت حالت خوب نبود امروز
من- خوبم... ادام تو از کی منو میشناسی؟
ادام- سارا! از دوران دبیرستان. چیزی شده؟
من- نمیدونم من گیج شدم... ادام ...نمیدونم
ادام- سارا میخوای بیام پیشت؟؟؟
من- نه نه تنها راحت ترم.
ساعت 5 بود که جرمی اومد. رفت طرف اشپزخونه...
جرمی- سارا پس شام هیچی درست نکردی؟
من- شام؟؟؟ من نمیدونستم باید چیکار کنم
جرمی- سارا ابجی خوبی؟
من- خوبم. برو تو اتاقت من الان یه چیزی حاضر میکنم.
رفتم به سمت اشپزخونه. یه چیزی سرهم کردم برای شام. همش تو فکر بودم. یک عالمه سوال تو ذهنم بودن با یک عالمه علامت های سوال،جوابی نبود. سم هم اومد...شب بعد از شام جرمی ظرف هارو شست. رابطش با سم خیلی خوب بود درحالی با هم تو این دوران خوب نبودن.سم داشت تلویزیون نگاه میکرد نشستم کنارش همش به قیافش زل زده بودم
سم- سارا چند ساله منو ندیدی؟؟؟؟
من- هان؟؟ دیدمت؟؟؟
سم- سارا چرا از صبح یه جوری شدی؟؟ ادام خیلی نگرانت بود
من- ادام؟؟؟ من مگه باهاش دوستم؟
سم با خنده- سارا این چه حرفیه؟؟؟(تلویزیون خاموش کردو به من نگاه کرد) سارا تو مگه ادامو دوست نداری؟؟؟
من- من هیچی نمیدونم سم... دین..دین...
سم با تعجب- دین!!!! دینو دوست داری؟؟ سارا به نظر من برو بیرون یه هوایی به سرت بخوره. بدجور حالت بده
رفتم بیرون. تو پارک داشتم قدم میزدم.... که یهو با شنیدن اسمم برگشتم...
من با تعجب- کستیل..!!!!
******
نظر یادتون نره
بای بوس
سلام من سارا هستم.به بزرگترین و به روز ترین وبلاگ خبری سریال سوپرنچرال خوش امدید. من در این وبلاگ جدیدترین عکس و اخبار از این سریال و بازیگرانش قرار میدم.