مثل یه چشم بهم زدن بود... تا چشامو باز کردم نه ادام بود نه دین...فقط من بودمو دیمن. از جام بلند شدم. اشکامو پاک کردم.

من- خب حالا میخوای چی کار کنیم؟

دیمن- ما هم برمیگردیم سارا،منو تو با هم زندگی میکنیم. کنار هم

من با پوزخند- هه... اره خوشبخت میشیم...من با تو هیچ جایی نمیام تا وقتی که مطمئن نشم ادام و دین الان تو خونه هستن.

دیمن- سارا دیگه خیلی داری سخت میگیری ولی چون تویی باشه...

جلوی در خونم بودم. دین تنها نشسته بود داشت گریه میکرد. دیمن فقط مارو برگردوند ولی زمان نمیشه تغییر داد. نمیدونم نیروانا چطوری میخواست با این شرایط کنار بیاد. اومدن دین بعد از همه این سالها و درست طوری که خود نیروانا شاهد خاک کردن پدرش بود و ادام...ادام که قرار بود نباشه حالا باید به تامی دروغ میگفت. و بانی،بانی من..اه خدای من دیگه خسته ام...خیلی خسته ام. باید با دیمن تو یه خونه زندگی میکردم،باید میشدم خانم خونش... خیلی حس بدیه که شبا کنار کسی باشی که میدونی از دشمنت بیشتر در حقت بدی کرده. دو ماه گذشته بود. دیمن کار میکرد و منم تو خونه بودم. و اتفاقات زمانی شروع شد که من رفته بودم خرید. رفتم تا برای خونه خرید کنم. تو پاساژ بودم که دیمن زنگ زد گفت که میاد دنبالم... واسه همین رفتم تو پارک نشستم تا دیمن بیاد..... داشتم به عکس های گوشیم نگاه میکردم،بانی عزیزم که یهو یه صدای اشنا شنیدم از دور

دین بود... بانی اورده بود بیرون. از دور از پشت درخت نگاهشون میکردم. میخندیدن و همین برای من بس بود. چشام به دین بود، میدونستم الان هزاران سوال بی جواب تو سرشه...

دیمن- میدونم سخته... ولی بریم بهتره

من با گریه- تو هیچی نمیدونی دیمن. هیچی نمیدونی. دارم میسوزم... کنارشون نیستم. چرا باهامون این کارو کردی؟

دیمن- چون دوست دارم سارا، دوست دارم

من با گریه- بریم دیمن... بریم...فقط بریم...

شب فقط به دین فکر میکردم. تا صبح بیدار بودم. بلند شدم رفتم بیرون. اینقدر گریه کردم که حد نداشت. از شدت گریه خوابم برد. صبح بیدار شدم. دیمن بالا سرم بود.

من- صبح بخیر. الان برات صبحانه اماده میکنم.

 دیمن- خودم خوردم. ساعت 10 سارا..!!

من- پس تو چرا اینجایی؟؟؟ نرفتی سر کار؟

دیمن- رفتم ولی دین اونجا بود دنبال منو تو میگشت

من با تعجب از جام بلند شدم- دین؟؟؟!!!!

دیمن در حالی که دستاشو میکشید لای موهاش گفت- اره، اونجا هم ولم نمیکنه

من با پوزخند در حالی که داشتم از جام بلند میشدم گفتم: خوبه....

دیمن- این کارت الان یعنی چی؟؟؟

من- هیچی میرم بالا

دیمن با عصبانیت دستامو کشید طرف خودش- ببین سارا نذار به جایی برسم که از قید همه چیزو بزنم بشم ملکه عذاب تو و دین

من دستامو کشیدم بیرون از دستاش و رفتم داخل خونه. از پشت سر صدام زد

دیمن با داد- سارا.... سارا... دارم باهات حرف میزنم.

برگشتمو نگاهش کردم- چیه؟؟؟؟ بردتو که گرفتی دیگه چی میخوای؟؟؟ ولم کن

دیمن در حالی که داشت جلو می اومد- تو برده من نیستی من دوست دارم

من- میخوام برم تو. حوصله بحث با تو ندارم

رفتم اشپزخونه. گریم گرفته بود. دست صورتمو شستم. خاستم برم بیرون که دیدم در قفله. حدس زدم کار دیمنه. با عصبانیت رفتم طبقه بالا.

من با عصبانیت- درو چرا قفل کردی؟

دیمن درحالی که داشت کتاب میخوند- قفله دیگه...

رفتم جلوش با صدای بلند گفتم- کلید اون در لعنتیو بده میخوام برم بیرون

دیمن با خنده- مگه نمیگی برده منی خب پس باید هرچی من میگم گوش کنی

من با عصبانیت زدم به سینش حلش دادم عقب- ازت بدم میاد، ازت خسته شدم. میخوام برم. برم گردون همون جایی که بودم. ازت بدم میاد دیمن.. بدم میاد

وقتی این جمله بهش گفتم محکم با سیلی زد تو صورتم... برق از چشمام پرید. به صورتش نگاه کردم. هاجو واج نگاهم میکرد.

دیمن- سارا...م...من متاستفم...عصبانیم کردی

من با گریه- ازت متنفرم...

رفتم تو اتاقم. درو بستم... زدم زیر گریه. خسته شده بودم. طاقت نداشتم بدون دین بمونم. شونه هاشو احتیاج داشتم. دوست داشتم بود تا بغلش میکردمو تا خود صبح گریه میکردم ولی متاستفانه نبود. داشتم گریه میکردم که صدای در اتاقم اومد.

دیمن- سارا بیام تو؟

سکوت

دیمن- پس از پشت در میگم. ببخشید. نمیخاستم بزنم تو صورتت. بهم حق بده من دوست دارم ولی تو همش از دین میگی حتی نمیبنی که من به خاطر تو خیلی کارا کردم. سارا چرا یهو دشمنم شدی؟؟؟ چون میخواستم سمو بکشم؟؟؟ اره؟؟؟ سارا من هنوز همون دیمنم. من دلم برای نیروانا تنگ شده. برای بغل کردن بانی نمیتونم صبر کنم ولی سارا چی کار کنم؟؟؟ راهی جز این نداشتم که نگهت دارم کنار خودم.

من- دیمن اذیتم میکنی. خسته شدم. میخوام کنار دین بمیرم نه کنار تو. ازادم کن دیمن ازادم کن

بلند شد از جلوی در رفت. گریم گرفته بود. از شدت گریه نفهمیدم چی شد فقط کل روز تو اتاقم بودم. حتی برای شام هم بیرون نرفتم. صبح که ازخواب بیدار شدم... همه چی برام عجیب بود. تو اتاقی از خواب بیدار شدم که خونه منو سم بود..دقیقا دوران دانشجویی من با سم و جرمی اینجا زندگی میکردم. مثل خواب نبود. از جام بلند شدم رفتم طبقه پایین. خونه خودمون بود خونه خودمون. همون خونه ای که از این همه مشکل خبری توش نبود. ولی برام عجیب بود. داشتم میرفتم به سمت در که صدای سمو شنیدم.

سم- چه عجب از خواب بیدار شدی! مثلا امروز باید بریم دانشگاه. برو جرمی بیدار کن مدرسش دیر میشه...

من با تعجب- جرمی؟؟؟ مگه الان نباید لندن باشه؟؟؟؟

سم در حالی که اومد جلوم ایستاد با خنده گفت: سارا خوبی؟؟؟ خواب دیدی؟؟؟ برو بیدارش کن. این از خداشه نره مدرسه.(درحالی که دستاشو جلو صورتم تکون میداد)سارا کجایی؟؟؟؟ ول کن خودم میرم صداش میکنم...برو درو باز کن ببین کیه...

درو باز کردم...باورم نمیشد...

من با تعجب و بغض- دین...!!!!!!!

 

**********

نظر یادتون نره   بای بوس

خیلی دوستون دارم