سارا- دین چرا اینطوری میکنی؟؟؟ چی شده؟؟؟

من با قیافه اشفته- سارا باید بریم اشپزخونه... نباید بشه... نه نه..نمیزارم

باهم رفتیم تو اشپزخونه. باورم نمیشد... سارا خونی رو زمین افتاده بود. سارا جیغ زد منو بغل کرد. ادام هم افتاده بود زمین.

من- اینچا چه اتفاقی افتاده... سارا نه... سارای من..نه

تو همون لحظه بود که یهو صدای ادامو از پشت سرمون شنیدیم.

ادام با تعجب- چی شده؟؟؟ دین... تو اینجا؟ سارا چرا داری گریه میکنی؟

من- ادام تو چی کار کردی؟؟

ادام- من کاری نکردم من یادمه که تو تختم بودم همین. الانم اینجام... اون خون چیه رو زمین؟

ادام منو با دستش کشید کنار وقتی دید سارا و خودش افتادن رو زمین و خونی بودن دستاشو گذاشت رو صورتش نشست زمینو گریه کرد.

ادام با گریه- یعنی ما مردیم؟؟؟؟؟؟

سارا با گریه- دین چی شده؟؟؟

من- نمیدونم  نمیدونم. کاش کستیل اینجا بود... سارا گفتم نرو دنبال من...چرا گوش ندادی؟

سارا با گریه- دین من کاری نکردم

ادام با گریه- دوباره چی شده؟؟؟؟ یعنی الان ما مردیم؟

من- متاستفانه. خدای من.... چی کار کنم خدا

تا صبح هممون کنار هم نشسته بودیم تو خونه تا اینکه نیروانا اومد و جنازه هارو پیدا کرد.دختر عزیز من بیچاره جیغ زد و زنگ زد به 911 . حتی نبودم تا ارومش کنم. سارا بی قرار بود. ادام تکیه داده بود و همش داد به خون هایی که رو زمین بود نگاه میکرد. پلیس  اومدو از نیروانا سوالاتی پرسید منم رفتم بالا تا ببینم چی میپرسن.

پلیس- مادر شما و اقای لمبرت با هم مشکلی داشتن؟

نیروانا با گریه- نه... با هم خیلی خوب بودن. دوستای قدیمی. امکان نداره کار یکیشون باشه.

پلیس- دشمنی چی؟

نیروانا- نه اصلا. خیلی هم با هم خو بودن. کی اینکارو کرده؟

تامی در حالی که نیروانا تو بغلش محکم گرفته بود- اروم باش عزیزم. بیا بریم. (روبه پلیس) ببخشید ولی الان وقت خوبی برای این حرف ها نیست. همسر من خودش جنازه های پدر منو با مادرشو پیدا کرده. بهتره کمی درک کنید.

نمیدونستم داره چی میشه. همه چی گیجمون کرده بود.

(از اینجا به بعد دوباره سارا راوی داستانه)

چی شده بود؟ کار کی بود؟ ادام من دین... خدای من اینجا چه خبر بود. مرگ مشکوک منو ادام تو خونه من منو گیج تر کرده بود. سم هم اومد. براش خیلی سخت بود که دوباره با مرگ یه عزیزی رو به رو بشه. روز ها گذشت در نبود منو ادام. جرمی،نیروانا،تامی و بانی و دلتنگی من. نبودنم کنارشون منو گیج تر میکرد.

من- ادام بهتری؟

ادام- شوخی میکنی سارا؟! بهتر؟؟؟ اره عالیم

من- دین رفته دنبال کستیل میگه اون میتونه کمکمون کنه تا بفهمیم چی شده

ادام با عصبانیت- چی شده..هه..معلومه چی شده. من کشتمت بعدشم خودمو کشتم.

من- ادام تو منو نکشتی ما نمیدونیم چی شده.

ادام- باید چهره تامی میدیدی، نمیدونست چی شده... نمیدونم چی کار کنم سارا نمیدونم

من- ادام باید قوی باشیم. باید کنار هم باشیم

ادام- سارا شعار دادنو بس کن لطفا

من- شعار چیه ادام این حرفا چیه. چیزیه که شده. ما میفهمیم چی شده. این بار اولمون نیست که اینجوری گیج میشیم نمیدونیم چی شده مثل دفعه های قبل باید درستش کنیم همین.

داشتیم حرف میزدیم که دین اومد.

دین- سارا،ادام این کستیل هست. دوست من تو اینجا

کستیل- سارا تویی؟؟؟؟ از دیدنت خوشحالم

من- مرسی.

ادام- خب الان چی ده دین؟ چیزی فهمیدی؟

کستیل- متاستفانه چیزی معلوم نیست فقط اینکه شماها اینجایین چون کسی خواسته که باشین.

من با تعجب- یعنی میگی کسی از قصد مارو کشته؟

دین- سارا اروم باش

من- چرا باید کسی یه همچین کاری کنه؟

کستیل- نمیدونم ولی باید مراقب خودتون باشین اینجا اصلا امن نیست. دین من باید برم. کار دارم

ادام- من همیشه فکر میکردم وقتی بمیرم میرم جایی که برای ارامش بخوابم.

دین- تو کاملا نمردی!!! نه تو نه سارا

ادام با تعجب- این یعنی چی؟

دین- یعنی مثل من هستین. روحتون ازتون جدا شده اینجا گیر کردین.

من- خنده داره. هر روز چیزای بیشتری داریم یاد میگیریم. جالبه...

دین- سارا من متاستفم میدونم خیلی سخته میدونم باور کن. من همیشه کنارت بودم حتی شب هایی که از گریه خوابت میبرد.

ادام – بخشید من اینجا واستادم یه ذره از عشق بازیاتون کمتر کنید الان وقت خوبی نیست

من- ادام...!!! خب الان باید چی کار کنیم؟

داشتیم حرف میزدیم که یهو همه جا نور سفیدی پخش شد. حتی نمیتونستم جلومو ببینم...

من با داد- دین.. ادام.. کجایین؟؟؟ من نمیتونم جایی ببینم

چشمامو که باز کردم دیدم یه جای خلوتم کسی هم نبود....

من با داد- دین..... دین..... ادام....کجایین؟؟؟؟؟ کسی اینجا هست؟؟؟

داشتم همینوطر قدم میزدم دنبال جایی میگشتم که بتونم برم پیش دینو ادام که یهو صدایی از پشت درختا اومد...

من- کی اونجاست؟؟؟ کی هستی؟؟؟؟ گفتم بیا بیرون....

من با تعجب- دیمن....!!!

******

نظر یادتون نره   بای بوس

خیلی دوستون دارم