LOST TIME...2
من با بغض- دین اگه اینجایی بهم بگو
داشتم صداش میکردم که احساس کردم کسی پشتمه...برگشتم دینو دیدم
من با گریه- دین...اوه خدای من دین تو
دین- سارا داری چی کار میکنی؟
من- من برت میگردونم بهت قول میدم
دین- سارا من نمیتونم برگردم... من اینجا گیر کردم
من- چی داری میگی؟
دین- سارا من زندانی شدم...روح من از من دوره....
من- عزیزم من همه چیزو درست میکنم
دین- فقط یه راه داری برای اینکه درستش کنی ولی نباید اینکارو بکنی
من- دین بهم بگو
داشتم باهاش حرف میزدم که یهو غیب شد
من با داد- دین....دین...کجایی؟؟؟؟ دین....
رفت بدون اینکه بهم بگه چه جوری باید برم پیشش.......
صبح رفتم خونه سم
سم با تعجب- کیو دیدی؟
من- یه بار که همه چیزو گفتم....
سم- خب یعنی چی؟ خود دین بود؟
من- نه استخوناش بودن داشتن شوخی میکردن با من....
سم- نمکدون.... میگم یعنی چی؟
من- تو چرا نمیگیری منظورمو سم...میگم راه داره
سم- خب دین که نگفته چه طوریه پس منتفیه
من- من به همین راحتیا تسلیم نمیشم
سم درحالی که داشت قهوه میریخت- خب این یعنی چی؟ میخوای چی کار کنی؟
من- صبر میکنم تا دین دوباره بیاد
رفتم سر قبر دیمن..... نمیشه به همین راحتی فراوش کرد هیچ چیزو....
من سر قبر دیمن- خب دیمن...من بخشیدمت به خاطر نیروانا ولی اینو بدون جایی نداری تو قلبم. میدونم سنگ شدم ولی تو اینکارو کردی. من خودمو دادم به تو ولی تو منو خورد کردی. من دینو برمیگردونم ولی تو رو نه... چون خرابش کردی همه چیزو
بلند شدمو رفتم بیرون.... با خودم حرف میزدم...میترسیدم نکنه نتونم دینو برگردونم فقط صبر میکردم . شده بودم سارای سابق.... بازم حس انتظار....
دین معجزه زندگی من....
تلفنم زنگ خورد استفن بود
استفن- سارا بدو بیا خونه ما..زود باش ولی خونه نرو بیا پارکینگ...زود باش
من- سلام..چی شده؟
استفن- اینو ببین؟
من- خب این چیه؟
استفن- اینو من وقتی بچه بودم درست کرده بودم ولی تو اتیش سوزی خونمون از بین رفت ولی الان دوباره اینجاست
من- یعنی چی؟
استفن- فقط.... من میدونم میخوای دینو برگردونی ولی سارا داره خطرناک میشه
من- استفن اینا چه ربطی به هم دارن؟
استفن- سارا این اولیش نیست..... ببین اگه تو دینو دیدی،پس خیلی چیزا هم میتونه اینجا اتفاق بیفته
من- برو بابا.. این حرفا چیه...من فقط دینو دیدم...!!!!!
استفن- سارا گیج بازی در نیار.......خوب چشاتو باز کن داری چی کار مکنی چون اینبار نیروانا هم هست حتی بانی و دین و مگی
از حرفای استفن ترسیدم واسه همین دیر رفتم خونه. داشتم تو خیابونا قدم میزدم. همه چی عجیب بود. من نمیخواستم چیزی مثل سابق بشه....
گوشیم زنگ خورد
من- سم چیشده؟
سم- سارا هرکاری میکنی بس کن...
من- من که کاری نمیکنم
سم- سارا الان با جرمی صحبت کردم...میگه چیزای عجیبی میبینه
من- نمیفهمم..من که کاری نمیکنم کاری هم نکردم
سم- سارا این بار اخریه که اینطوری بهت میگم. بسه دیگه بسمونه
من- سم من کاری نکردم
گوشیو قطع کرد...همه چیز عجیب بود من که کاری نکرده بودم پس اینا چی بودن...گیج بودم وقتی رسدیم خونه نشستم رو مبل....داشتم با خودم فکر میکردم ... عجیب بود همه چی
رفتم دستمو بشورم که به نوشته رو ایینه چسبیده بود
نوشتش این بود
سارا یا بس کن یه اینبار تاوان سخت تری میدی قسم میخورم...!!!!
ترسیدم...سریع به نیروانا زنگ زدم..حالش خوب بود
رفتم اتاقم....گریم گرفته بود... خسته بودم...برگشتن دین تا این حد خواسته سختیه....داشتم با خودم حرف میزدم که دینو دیدم.
دین- سارا بس کن
من- یهو کجا رفتی؟؟؟؟ دین من باید چی کار کنم...؟؟؟
دین- سارا تو برای برگردوندن من باید بیای اینجا
من- یعنی چی؟
دین- یعنی باید بمیری....!!!!!!
*********
نظر یادتون نره بای بوس
خیلی دوستون دارم
سلام من سارا هستم.به بزرگترین و به روز ترین وبلاگ خبری سریال سوپرنچرال خوش امدید. من در این وبلاگ جدیدترین عکس و اخبار از این سریال و بازیگرانش قرار میدم.