باید با این واقعیت تلخ کنار می اومدن که دین مرده،دیمن برادرمو میخواست بکشه،نیروانا همه چیزو با همین سن کمش فهمیده و براش سخته. ولی زندگی جریان داره... و عشق هم جریان داره حتی لا به لای همه این سختی ها هنوزم که هنوزه عشق جایگاه خاصی داره و ابدیت عشق ها ماندگار ترین لحظات تاریخ هست.

نیروانا هر روز داره بزرگتر میشه و خانوم میشه...ولی من هر دلتنگم بیشترو بیشتر میشه

شاید دیر باشه برای گفتنش ولی من اشتباه کردم... اره اشتباه کردم...دین رفت من موندم با همین عذابم.

دیشب خواب دینو دیدم..خیلی عجیب بود

داشتم تو یه خونه تاریک راه میرفتم...و عجیب بود که دیدم دین داره با نیروانا بازی میکنه.... صداش کردم..اومد طرفم.زیبا شده بود مثل همیشه،میخندید از ته دل،بغلش کردم... مثل همیشه گرم بود و ارامش دهنده.... دین یه قولی بهم داد که هیچ وقت از کنارم نمیره واسه همینه هنوزم که هنوزه کنارم احساسش میکنم.

امروز ادام اومد اینجا... با تام

من- ادام خب کردی اومدی داشتم دیوانه میشدم...

ادام- چرا چی ده؟

من- چیزی نشده فقط دلم گرفته بود یه عالمه

ادام- میخوای بریم بیرون... با هم حرف بزنیم

من- فکر خوبیه... بریم سر قبر دین.. دلم باز میشه

با هم رفتیم بیرون

من سر قبر دین- ادام به نظرت دین میشه بازم برگرده؟

ادام- سارا دیگه یه جوری حرف نزن که انگار تو میگی کی بمیره کی زنده بمونه

من- اخه سخته.... نمیتونم باور کنم هیچ چیزو... اخه مگه میشه اینجوری بشه شاید باورت نشه ولی من هنوزم که هنوزه گیجم.

ادام با خنده- سارا نمیدونم چی بگم فقط اینکه پشو بریم دنبال بچه ها... ببریمشون بیرون تا کمی بازی کنن

15 سال بعد...

ادام تنها زندگی میکرد،سم هم رفته بود لندن، استفن و الینا با دین هم باهم زندگی میکردن و پسرشون دین هم با همکلاسیش ایمی ازدواج کرده بود.

جرمی هم هنوز تو لندن بود و دخترش مگی هم پزشکی میخوند و خودش هم الان مجری یه برنامه تلویزیونی بود و همسرش هم دچار بیماری اسم شده بود ولی خوبن.

من هم کنار دین زندگی میکنم. تو همون خونه قدیمی...

میرم جلوی ایینه….برام هزاران معنی دارن گذر عمر...زندگی من سخت گذشت ولی من عاشق موندم و بودم و خواهم بود.هر روز میرم سر قبر دین...باهاش حرف میزنم...امروز هم رفتم

من سر قبر دین- سلام عزیزم... خوبی؟ خوش میگذره؟... منم خوبم..بذار رو سنگتو تمیز کنم.اهان...خوب شد. خب همه چی خوبه من هنوزم به این امیدم که یه روزی دوباره درو باز کنم تو پشت در باشی....

تو این 15 سال خیلی چیزا تغییر کرده... فقط جالب ترین اتفاق عروسی نیروانا با تام بود که حدودا سه سال پیش بود.کمی هم از عروسی براتون میگم....

تو همین خونه بود... داستان زندگی من همیشه تو این خونه خلاصه میشه. دخترم خیلی خوشگل شده بود و تام هم مثل همیشه مهربون مثل پدرش....

نیروانا با جرمی از در کلیسا اومد داخل محراب نزدیک تام ایستاد...دلم میلرزید،تنها غمم این بود که دین کنارم نبود. وقتی نیروانا بله گفت اشکم اروم اروم اومد رو گونه هام....

بعد عروس و داماد اومدن تو باغ....اول نیروانا رفت پشت میکروفن و شروع به صحبت کرد

نیروانا- برای من حرف زدن خیلی سخته چون الان کنار کسایی هستم که میدونم خیلی حرف دارن بزنن و همچنین پدرم کسی که همین نزدیکی خوابیده ولی من حظورشو احساس میکنم...مرسی

تام- من خوشحالم چون از بچگی عاشق این دختر بودم و همین جا به مادرش قول میدم که فقط بذارم خنده رو لب های این دختر جریان داشته باشه. و از پدر عزیزم کسی که با نبود مادرم هیچ وقت نذاشت من نبودشو احساس کنم و میدونم که مادرم هم همینجاست و خوشحاله.(در حالی که لیوان شرابشو برد بالا گفت)به سلامتی پدر من و مادر نیروانا...!

من- فقط میتونم بگم خوشحالم از اینکه تو این لحظه کنار دخترم هستم و گرچه کسایی که باید باشن نیستن ولی یادشون تو قلب های ما زنده هست.

ادام- تلخ نیست ولی خوشحالم نیستم چون پسرم داره از کنارم میره... ولی به یه دلیل همیشه زندگی کردم اونم این بود که تام به کسی که دوسش داره برسه و اینجوری میتونم یک شب با ارامش بخوابم...

سم با بغض- به خودم قول دادم که گریه نکنم ولی نمیتونم. انگار درست همین دیروز بود که نیروانا تو بغل سارا دیدم. دختری که فقط نگاه میکرد و نمیدونست مادرش چه سختی هایی کشیده تا این دختر به دنیا بیاد. من نمیخوام جشنو خراب کنم ولی یه حرفایی باید میزدم.(سم در حالی که بغضش ترکید گفت) نیروانا دخترم تو نمیدونی مادرت چه سختی هایی کشید تا تو بشی اینی که الان هستی. نبود پدرت بدترین درد نبود برای مادرت بلکه واقعیت ها تلخ ترین داستان زندگی مادرتو میسازن...ببخشید من نمیتونم ادامه بدم

جرمی- خب بالاخره نوبت منم شد. نیروانا و تام عزیزم زندگی کنید نه برای اینکه زندگی بگذره،زندگی کنید تا بدونید چه عشق های جاودانه ای برای بهم رسوندن و در امان بودن شماها فدا شدن. این به گردن شماست که تا اخر عمر عاشقانه باهم زندگی کنید.

همه گریشون گرفته بود. تام و نیروانا با بقیه مشغول رقصیدن بودن...که ادام اومد کنارم نشست

ادام- میگم ما که بهم نرسیدیم ولی بچه هامون جای منو تو رسیدن

من- اره به این میگن سرنوشت. خوشحالم خیلی چون میدونم تام هم مثل توئه

ادام- سارا خوشحالم ولی نه به خاطر این ازدواج،به خار اینکه پسرم به کسی رسیده که حقش بود. نیروانا هم همین حسو داره من مطمئنم.

دین- خاله میشه بیای اینجا...کارت دارن...

من- کی کارم داره؟

دین- مادرم.

پنج دقیقه بعد

الینا- سارا میگم میخوای هدیه به این دوتا چی بدی؟

من- خودم یه چیزی حاضر کردم

استفن- نمیشه به ماهم بگی

من- نه.. الینا مگی کجاست؟

الینا- ایزابل سردش بود.... مگی بردتش داخل...

رفتم داخل خونه..مگی داشت اروم اروم گریه میکرد

من- مگی الهی عمه قربونت بره چی شده؟

مگی در حالی که داشت اشکاشو پاک میکرد- عمه دلم برای مامانم میسوزه

من- عزیزم مادر تو خوشبخته چون تورو داره،جرمی داره...بسه اشکاتو پاک کن برو پیش نیروانا...برو زود باش.

دین- خاله مگی چش بود؟

من- ای بابا تو پشت در بودی؟

دین- کی من؟ نه....!!!! دارم دنبال ایمی میگردم...

شب شد و موقع رسوندن این دوتا بود....

من در حالی که نیروانا بغل گرفته بودم- عزیزم خوشبخت باشی...منو یادت نره... قربونت برم همیشه تو زندگیت صبور باش چون تو پایه زندگیت هستی.اینو بدون که من همیشه هستم تا حرفای تورو بشنوم. برو....

اینم ازعروسی...خوب بود خیلی. دخرم الان خوشبخته چون کسیو داره که دوسش داره و تام تکیه گاه نیروانا تو زندگیه.

امروز هم روز خوبی بود...از گریه خبری نیست و کنار اومدن با این شرایط بهترین حال زندگی منه...و بانی نوه عزیز من. دختر زیبای نیروانا و تام که الان دوسالشه و قراره امروز بیان به دیدن من.

به دنیا اومدن بانی باعث شد که من اروم تر بشم. راست میگن که وقتی کسی میره کس دیگه جاش میاد که برات همونه.

بانی نوه عزیز من بعد از این همه عذاب کشیدن من به دنیا اومد و به زندگی من رنگ تازه ای داد. درست یادمه وقتی که سه روزش بود بردمش سر قبر دین و به دین گفتم: بابا بزرگ اینم نوه ات... ببین چه خوشگله...

این هم از داستان زندگی من..نمیدونم کی خوشش اومد کی بدش اومد ولی هیچ وقت یادتون نره که بارون عشق هیچ وقت خشک نمیشه و درختش تا ابد سبزه...

صدای در میاد...باید برم درو باز کنم نیروانا و تام با نوه گلم اومدن

                          پایان....1392

 ***********


خب در پایان داستان منم حرفایی دارم که باید بزنم...

از همه کسایی که تو این مدت از داستان حمایت کردم تشکر میکنم از همتون....مرسی واقعا از ته دل میگم

من داستان مینوشتم ولی خیلی وقت بود که دستم به قلم نمیرفت واقعا نمیرفت ولی تنها دلیلی که باعث شد من دوباره بنویسم شماها بودین و هستین

شماهایی که با حرف های قشنگتون باعث شدین تا من به دنیای خودم برگردم...

خانواده بزرگ من اینجا تنها چیزی هست که میتونم به جرات بگم بی نهایت دوسش دارم...بیشتر از خیلی چیزا و خیلی ادم ها...

هیچ کس باورش نمیشد که سارا دستش به قلم رفته...اخه قسم خورده بودم که ننویسم ولی ادما عوض میشن و دلیلش هم شماها بودین...

من این داستانو با عشق برای این وبلاگ نوشتم...برای خانوادم نوشتم...

سوپرنچرال خیلی چیزا به من داد و مهمترینش شماها هشتین.... کسایی که از جاهای مختلف ایران اینجا کنار هم جمع میشیم...اینجا همگی یه رنگیم...یه شکلیم...خانواده ایم...

خیلی دوستون دارم و این وبلاگو با عشقی ساختم که الان نتیجش شماها هستین

مرسی از این که اینجا کنارم هستید تو این وبلاگ...

من سعی کردم که اینجا فقط وبلاگ خبری نباشه سعی کردم که این خانواده واقعا احساس بشه.

یه دنیا دوستون دارم....بوووووووووووووووووووووووووووووس

ببخشید پر حرفی کردم...

بای بوس