Dark Memory...16
دیمن سریع دوید طرفم....خیلی عجیب بود.قبر دین کنده شده بود و جنازه دین توش نبود.
دیمن- نترس چیزی نشده
من با ترس- دی...دیمن....چی شده؟ جنازش کجاست؟
دیمن- بیا بریم تو...
داخل خونه
دیمن- بهتری؟
من- نمیدونم....نمیدونم
ادام- پس میتونه اون کسی که دیدم دین باشه
الینا- چی؟؟؟ خیلی ببخشید ولی اگه میگفتی استخونای دینو دیدی بهتر میشد باور کرد
استفن- الینا....!!!! خب این یعنی چی؟
دیمن- نمیدونم خیلی عجیبه.هرکی این کارو کرده منظوری داشته
من- کالانوس...کار اونه
ادام- بهتره بریم از اینجا....همین الان...حس خوبی ندارم
من- خب پی جنازه دین چی؟
دیمن- عزیزم...خودت دیدی امروز چه چیزایی برامون اتفاق افتاده.من با ادام موافقم.بهتره همین الان بریم
همگی رفتیم.خیلی ترسیده بودم.یعنی جنازه دین کجا بود؟...همش تو فکر بودم تا این که رسیدیم خونه
من- میرم استراحت کنم
دیمن- باشه..سارا به هیچ چیزی جز سلامتی دخترت فکر نکن
من با لبخند- باشه
ماه ها از این اتفاقات عجیب و قریب خبری نبود.رسیده بودم به نه ماه...اون روز تو خونه تنها بودم که دردم شروع شد
رفتم به دیمن زنگ زدم.....دیمن اومد و سریع رفتیم بیمارستان....بچم به دنیا اومد
دیمن- سارا..ببینش چه خوشگله....وای سارا مثل خودت زیبا شده(رو به دکتر) حالش چطوره؟
دکتر- هردو سالمن...خیالتون راحت
من- مرسی دکتر....به درداش می ارزید دیمن...ببین چه خوشگله....چه چشایی داره
دیمن- ته نگاهش مثل دینه
من با بغض- بدش بغلم.....
خیلی نرم بود...کوچیک و مظلوم
من با بغض- سلام دخترم...خوش اومدی به این دنیا....ای کاش بابات هم اینجا بود میدیدتت...دختر خوشگلم...
دیمن- سارا باید خوشحال باشی...گریه نکن من مطمئنم دین هم اینجاست...چه اسمی براش انتخاب کردی؟
من- نیروانا
دیمن- خیلی قشنگه...بهشم میاد...بده این خوشگل خانومو بغل من ببینم
من- دیمن گشنشه...نگاش کن چه طوری نگاهمون میکنه
داشتیم با نیروانا بازی میکردیم که سم و جرمی هم اومدن
جرمی با صدای بلند- سلام...سلام....دایی اومده...زود تند سریع بدش بغل من
من- سلام....بیا ولی مراقب باش
سم- مبارکتون باشه...خیلی خوشگله...اسمشو چی گذاشتین؟
دیمن با ذوق- نیروانا
جرمی- وای سارا ببین داره میخنده....دایی قربونت بره
سم- بسه..بدش بغل من...وایی چه نرمه،خیلی هم ریزه میزس
جرمی- به داییش رفته....خوشگله مثل من
استفن- مهمون نمیخوایین؟
من- سلام....خوش اومدی
الینا- سلام سارا جونم مبارکت باشه.... وایی خدای من ببین... خیلی شبیه دینه!!!!
استفن- چه جالب گریه نمیکنه
سم- حالا چشش نزنی....سارا بزن به تخته
دیمن- اوه اوه...بدین به خودم دخترمو...
من- اه...ساکت بابا بچه ترسید...چیه عین بچه ندیده ها چسبیدین بهش
الینا- اخه خیلی خوراکیه
داشتیم حرف میزدیم که شروع به گریه کرد...گرفتم بغلم بهش شیر دادم....بعد از ظهر مرخص شدم رفتم خونه خودمون.با دیمن صحبت کردم که باید بریم سر قبر دین تا بچشو ببینه..درسته جنازه دین اونجا نبود ولی اونجا جایی بود که خابیده بود.ولی دیمن پیشنهاد بهتری داد....گفت ببریمش خونه قبلی خودمون.واسه همین ظهر بود راه افتادیم
رسیدیم خونه...تو خونه
دیمن- سارا نترس ولی عجیبه....خونه خیلی تمیزه...تو که اینجا نبودی؟
من- نه....اره تمیزه...ولی مهم نیست میبرمش اتاق خودم و دین
رفتم طبقه بالا با دخترم...همه چیز عجیب بود...انگار کسی اینجا داشت زندگی میکرد.رسیدم به اتاق.درو باز کردم.خیلی تمیز بود حتی یه ذره خاک هم نبود.نیروانا گذاشتم رو تخت...شروع کردم باهاش به حرف زدن
من- دین...اینم از دخترت...تنها یادگاریت....ببین چشاش مثل خودت سبزه...دختر نازم...اینجا جاییه که منو پدرت با هم رویای اینو داشتیم که یه روزی دختری خواهیم داشت...اما میتونم حسش کنم...اینجاست نیروانا…میتونم حسش کنم....صداش کن دخترم
تا اینو گفتم نیروانا شروع به گریه کردن کرد و بعدش خندید...من باور داشتم که دین اونجاست...این حس عمیق بود.رفتم طبقه پایین.دیمن داشت قاب عکسارو نگاه میکرد
من- اینا همه خاطره ان
دیمن- میدونم سخته اینجا باشی...میدونم
من با بغض- دیمن نمیدونم چرا ولی دارم حسش میکنم،دین اینجاست
دیمن- نیروانا کجاست؟
من- طبقه بالاست.برو بیارش تا بریم
دیمن رفت ولی وقتی اومد دیدم یه بسته کادو دستشه
من در حالی که داشتم ماشینو روشن میکردم به دستاش خیره شدم- این چیه؟
دیمن- رو تخت کنار نیروانا بود.یه نامه هم هست که نوشته برای نیروانا در جشن تولد ده سالگی
من- چی؟؟؟؟ خب چی کارش کنیم؟
دیمن- نمیدونم ولی باید تا ده سالگی صبر کنیم
من- جدی که نمیگی؟...واقعا؟؟!!!
دیمن- ببین سارا هرچی که هست نمیدونم ولی احساس میکنم کار دینه
من- دین!!!!! نمیدونم دیمن بریم از اینجا
رفتیم خونه خودمون.به استفن زنگ زدم...
استفن- کادو...سارا دین که تو قبرش نبوده...میتونه کار اون باشه
من- استفن ما خودمون دفنش کردیم...نمیشه باشه...یعنی الان زندس....نه..نه...
استفن- وای سارا...بزن اخبار...زودباش
زدم بعد نمیدونم فقط یادمه داد زدم و افتادم زمین...
*****
نظر یادتون نره
بای بوس
خیلی دوستون دارم
فقط اینو بگم که این داستان خیلی اتفاقا میفته که تا قسمت اخر هم نمیتونین حدس بزنین....!!!!
سلام من سارا هستم.به بزرگترین و به روز ترین وبلاگ خبری سریال سوپرنچرال خوش امدید. من در این وبلاگ جدیدترین عکس و اخبار از این سریال و بازیگرانش قرار میدم.