Dark Memory...10
من- دیمن...چرا اینطوری نگاهم میکنی؟نتونستم سر قولم بمونم..نشد
ادام از جاش بلند شد و رفت تو...من موندمو دیمن...استفن هم اومد
من- چرا یهو همتون میاین پیش من...خوبم
استفن- خسته نشدی اینقدر دروغ گفتی
دیمن- استفن!
استفن- تا کی ساکت باشیم تا خودشو داغون کنه.چرا؟یه دلیل بهم بده که این کارات برای چیه؟
من با عصبانیت به صورتش نگاه کردم- چون دینو کشتم
استفن- منم مادرمو کشتم...خانوادمو کشتم.منم تنها شدم...که چی؟خودمون این کارو کردیم...دین..دین برادر من بود..فقط دوستم نبود تو فکر میکنی دین فقط مال تو بوده!
اونشب منو دیمن هردو متعجب شدیم...هیچ کس از راز تلخ استفن خبر نداشت تا امشب که خالی شد...خیلی براش ناراحت شدم.هممون تو این قضیه عزیزامونو از دست داده بودیم.استفن حرفاشو زدو رفت تو خونه.دیمن هم ناراحت رفت تنهایی قدم بزنه.رفتم خونه
سم- کجایی؟
من- کارم داری؟
سم- من نه..ادام...
ادام- باید باهات حرف بزنم
دستمو گرفت رفتیم تو اشپزخونه...
من- خب بگو
ادام- این دست بندو برای توئه
من- کادوئه؟
ادام- نه...ازت محافظت میکنه
من- ببخشید؟!!!!
ادام- ببین این دستبند ساده نیست.منم از اینا دارم...این دوطرفس.هروقت برای تو اتفاقی بیفته یا تو خطر باشی..این دستبند امواجو به من میده..وقتی تو خطر باشی این دستبند گرم میشه...
من- خب بقیه چی؟
ادام- من فقط برای تو اینجام...بعدشم فقط دونفر میتونن از اینا داشته باشن...خودم ساختمش
من- قشنگه...مرسی
ادام- باید باهاتون صحبت کنم
همه رفتیم تو سالن.
ادام- باید حواستون باشه...من نمیدونم چه کارا بلده بکنه...ولی فقط باید بفهمید هرجا تاریکی باشه میاد.تنهایی جایی نرین.تنها نخوابین تو اتاقاتون...دوتایی بهتره...وقتی دوتا باشید نمیتونه کاری کنه...چون اون تنهایی شکار میکنه
الینا- یعنی باید اتاقامونو دوتایی کی کنیم
ادام- بله
سم- خب منو مگی با هم
دیمن- منو سارا باهم
من سریع بهش نگاه کردم....بعد با اشاره سم گفتم باشه
الینا- منو ادام هم باهم
ادام- من تنهایی راحت ترم...تو با استفن برو
من- خودت چی؟
ادام- من اونو بیشتر از شماها میشناسم....حواسم به خودم هست.
همه رفتیم تو اتاقامون.از فردا با کمک ادام دستگاه هایی درست میکردیم برای مقابله باهاش.یک ماه همین جور گذشت.خبری ازش نبود...زندگی مون داشت نرمال میشد...داشتم با نبود دین کنار میومدم ولی سرنوشت تلخ مینویسه.تلخی بد.
صبح بود...همه داشتیم صبحانه میخوردیم.
مگی- سم من میرم بیرون پیاده روی.
سم- منم باهات میام.
مگی- دوس دارم تنهایی برم.
ادام- خطرناکه...یکی باید باهات بیاد.
مگی و با سم رفتن بیرون...ما هم مشغول صبحانه خوردن بودیم.دیدم که سم با ترس اومد تو.
سم با ترس- مگیو گرفته!!!!
ادام- درهارو ببند.
من- ادام.نذار اتفاقی برای مگی بیقته...من نگران سم هستم
ادام- تا همین الانم دیر شده سارا...خودتو برای هر اتفاقی اماده کن
من با ترس- نه..نه...نمیزارم
بعد رفتم به سمت در..میخواستم خودم برم انتقام دینو بگیرم...باید مگی نجات میدادم
ادام با فریاد- سارا..نه...کجا میری؟احمق نشو
سم- سارا..نه...خواهش میکنم
من یه نگاه به سم انداختم....رفتم بیرون و درو بستم....
همه جا تاریک بود....من با صدای بلند مگیو صدا میکردم
من با فریاد- مگی...مگی کجایی؟..مگی جواب بده..مگی...نه..نه..به خاطر سم....مگی...
یه صدایی از پشت سرم اومد...برگشتم...چاقو دستم بود...مگی بود...با صورت خونی افتاد زمین
من- مگی...مگی..نه..نه..تو نباید بری...مگی..نه..
مگی خیلی حالش بد بود...داشتم گریه میکردم...التماسش میکردم که تنهام نذاره..ولی دیر بود...نفس های اخرش بود
مگی- س...سارا...مراقب سم باش..نذار بعد از من تنها باشه
من- نه..مگی..نه..خودت باید باشی...
مگی- س...س...سا...سارا...بهش بگو خیلی دوسش دارم.متا...متاستفم
اینو گفتو چشاشو بست....دیگه تحمل نداشتم...گرفتمش تو بغلم...گریه میکردم...اول دین حالا هم مگی.این کابوس کی قراره تموم بشه.بلند شدم رفتم جلوتر با صدای بلند صداش میکردم با گریه با حس انتقام
من با گریه- عوضی..بیا جلو...اگه میتونی بیا منم بکش...د بیا لعنتی..بیا...دینو ازم گرفتی حالاهم مگیو...یا همین الان منو بکش یا خودم میام سراغت.
سایه ای از پشت اومد نزدیکم....یه موجود سیاه بلند....ولی بیشتر شبیه به سایه بود.
من با داد- بالاخره خودتو نشون دادی عوضی...بیا جلو...بیا..من ازت نمیترسم
*****
نظر یادتون نره
بای بوس
خیلی دوستنون دارم
راستی هرکی متن کانوشن های قبلی داره برای من تو وبلاگ بذاره یا ادرس بده برم بگیرم...میسی
سلام من سارا هستم.به بزرگترین و به روز ترین وبلاگ خبری سریال سوپرنچرال خوش امدید. من در این وبلاگ جدیدترین عکس و اخبار از این سریال و بازیگرانش قرار میدم.