دیمن درو باز کرد...اومد تو ولی دین از پنجره پرتش کرد بیرون.فهمیدم باورم شد اون دین مرده...هول بودم رفتم در کشومو باز کردم.دین پرتم کرد روی تخت...داشت سعی میکرد دیتشو فرو کنه تو پهلوم...درد داشت..جیغ میزدم.

بعدش همه چیز و همه کس ساکت شدن...نفهمیدم چی شد...دینو از روی خودم بلند کردم.چسبیدم به دیوار

باورم نمیشد....چاقو به قلبش فرو کرده بودم

من با تعجب- نه..نه...دین..من....من

رفتم طرفش...افتاده بود زمین.داشت لحظه های اخرشو کنارم میگذروند استفن با الینا و سم اومدن تو.

سم- اون الان خود دینه

من با گریه دینو گرفتم تو بغلم

من- من نمیخواستم اینجوری بشه دین.من متاستفم

دین در حالی که درد میکشید با صدای لرزون گفت- سارا تو کار اشتباهی نکردی.این باید میشد

من با گریه- نه...نه....تو نباید منو تنها بذاری. دین نه...

دین- وای سارا فکر میکردم دیگه نمیبینمت.سارای من.

من با داد- نه دین..نه.تنهام نذار.نه.سم یه کاری بکن

دین رو به سم- مراقبش باش.نذار خودشو اذیت کنه

من درحالی دینو محکم تو اغوشم گرفته بودم دستشو گرفتم تو دستام.سرمو گذاشتم رو شونه هاش.اروم صورتشو به صورتم نزدیک کرد.اروم تو گوشم گفت

دین- دو..دو...دوست دارم

و بعد نگاهش برای همیشه به نگاهم گره خورد.

من با جیغ- نه..نه....نه..دین..نه...نه..ای خدا...نه...دین تنهام نذار.دین بیدارشو

مثل دیوونه ها بودم.هی تکونش میدادم تا بیدار بشه.سم اومد تا بلندم کنه

من با داد- به من دست نزن.من کشتمش..من...من

سم- بلند شو سارا.این باید میشد

من- ولم کنید..نمخیوام زنده بمونم.نه..دین...تنهام نذار.نه...نه...

بدترین احساس همینه.همین حس بد من.حسی که منو به زندگی ناامید کرد...نمیخواستم طلوع فردا رو ببینم.طلوع تلخ فردا...یاد اور همه چیز بود.یاد اور نبود دین کنارم.نمیخواستم زندگی کنم...چه زندگی وقتی عشقت داشت میرفت تا همبستر خاک بشه.

صبح شد...الینا میگفت منو با دارو خوابوندن...واسه همین چیز زیادی از دیشب یادم نبود.

همه رفتن پشت باغ.دیمن میگفت میخوان دینو این پشت دفن کنن.

مگی منو تو بغلش گرفته بود.سم با کمک استفن دینو گذاشتن تو طابوتش.من فقط نگاه میکردم.خشکم زده بود.نگاه میکردم به چشمای سبزش...همش لحظه اخر جلوی چشام بود

سم- سارا..میخوای ببینیش

من رفتم کنار طابوتش نشستم...شروع به گریه کردن کردم.

من با گریه- مگی میبینی...میبینی چه خوش تیپ شده.چه کت و شلوار بهش میاد.اینو من براش خریده بودم.برای عروسیمون.

رو به دین تو طابوتش کردم- اره دین...این اخرش بود...ولی نه دین من بدون تو چی کار کنم...

همش التماس جنازش میکردم تا بلند بشه...دینو بردیم...بلند بلند داد میزدم و گریه میکردم

من- چرا دین....ای خدا...نمیخوام...نمیخوام بدون دین بمونم.دین تو باید این لباسو جای دیگه میپوشیدی..نه اینجا...نه اون تو.میخوای بری کنار خاک بخوابی...اره!!!همبسترتو کردی خاک...نه دین...اونجا کنار دستت توی بغلت جای منه نه کس دیگه ای.

الینا اومد منو از روی زمین بلند کرد.سم در طابوت بست.اروم با استفن گذاشتنش پایین.خاک ریختن..ریختن...ریختن تا اینکه پر شد دین تو خاک من تو این دنیا.عذاب اور بود

همه رفتن تو.من موندمو دین...تا شب کنار خاکش نشسته بودم.فقط به قاب عکسش که کنار دستم بود نگاه میکردم

دیمن- بهتره بیای تو.اینجا امن نیست

من- مهم نیست.متاستفم

دیمن- برای چی؟

من- به خاطر شکستگی دستت.(دین از پنجره پرتش کرده بود پایین)

دیمن- نترس...خوبم...بیا بریم تو

من- تو بعد از مرگ زنت چی کار کردی؟

دیمن کنارم نشست- خب زندگی کردم

من- چطوری؟

دیمن- اولش سخته ولی باید عادت کنی.ببین دین نیست ولی تو هستی...پس به خاطر دین زندگی کن.هر روز لبخند بزن و این کارو تا اخر هفته انجام بده.به خودت قول بده تا اخر هفته همش لبخند میزنی.و این کارو همش ادامه بده(میدونم این دیالوگ برای فصل هفته)

من- جواب میده؟

دیمن- رو من که تاحالا جواب داده.

من- ولی من کشتمش

دیمن- تو کاریو کردی که تو اون لحظه باید میکردی.کار درست رو

من- نمیدونم بتونم یا نه

دیمن- به این فکر کن که اگه الان دین اینجا بود چیو ازت میخواست

بعد بلند شدو رفت...یه ربع نشستم بعد بلند شدم رفتم تو.همه نشسته بودن.سم تا منودید اومد بغلم کرد

سم- سارا خیلی نگرانت بودم.خوبی؟

من- بهتر میشم.نگرانم نباش

استفن- شام میخوری؟

من- گشنمه.اره..ولی اول میرم دوش بگیرم.

رفتم بالا تو اتاقم.دوش گرفتم اومدم بیرون.نشستم پشت دراور...به ایینه نگاه کردم.سعی کردم لبخند بزنم و زدم.یه احساس عجیبی داشتم.احساس میکردم دین الان کنارمه و خوشحاله.

رفتم پایین

مگی- به به...الان بهتر شدی...منم داشتم دق میکردم..بیا کنار خودم بشین

من- مرسی.بچه ها یه تصمیمی گرفتم

استفن- چی؟

من- انتقام

دیمن- میدونستم اینو میگی...به خاطر دین...

سم- میخوای بری از کی انتقام بگیری؟

من- از کسی که دینو از من گرفت.من اون سارا ثابق نیستم.الان فقط با یه حس زنده ام اونم حس انتقامه.

الینا- ولی انتقام اول خودتو داغون میکنه

من- از این داغون تر نمیشم.باید پیداش کنیم...من نمیزارم راحت برای خودش اون بیرون بچرخه و به من بخنده

دیمن- منم کمکت میکنم.

سم- باشه..منم هستم

استفن و الینا- ما هم هستیم.

مگی- چرا به من نگاه میکنید..وقتی سم هست منم هستم دیگه

من- پس از امروز با یه برنامه جدید میریم جلو...باید پیداش کنیم

سم- پس بهتره بعد از شام شروع کنیم.

بعد از شام همگی کنار یه میز دور هم جمع شدیم...من همش به یه چیز فکر میکردم

من- سم...وقتی دین به من حمله کرد..همش سعی میکرد گردن منو گاز بگیره.شاید بهم بخندین ولی من به یه چیزی فکر میکنم

دیمن- خوناشام

 ***********

نظر یادتون نره

بای بوس

خیلی دوستون دارم